تبليغاتX
زندگی یعنی یک سار پرید.........
از چه دلتنگ شدی دلخوشی ها کم نیست.....
خوبم.
دارم میگم خوبم
نه بابا عصبی کیلو چنده؟؟؟
خیلی عوض شدم دیگه با یک اتفاق کوچیک نمی ریزم به هم.
اینم یه پیش رفته مگه نه؟؟؟
این بلاگم نوشتم که فقط بگم خدایا شکرت !!!
چیزی رو توی یه مدت کوتاه بهم یاد دادی که اگه یاد نمی گرفتم خیلی چیزارو از دست می دادم خیلی چیزارو اصلا" نمی تونستم
.بدست بیارم!..
: X:X:X:X:X:Xبازم خدایا شکرت: X:X:X:X:X:X
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط ××(شقایق)××  | 

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگی مجذور آینه است.

زندگی گل به توان ابدیت،

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ها،

زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفس هاست.

"سهراب سپهری"

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط ××(شقایق)××  | 

شب و سیاهی

یه ابر روی ماه.آسمان گرفته.

چشم انتظار یک پرتو نور .

بیاده روزهای قدیمی.

خورشید توی آسمون.

نور زیاد درخشش.

اما حالا............................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 3:22 قبل از ظهر  توسط ××(شقایق)××  | 

من:به نظرت توی این راه تیره و سرد که روبه روم نقش بسته قدم بذارم؟

وجدان:بذار محکم تر و ثابت قدم تر از همیشه.به آینده امیدوار باش.

من:به چیه آینده امیدوار باشم.به اینکه معلوم نیست اصلا" آینده ای وجود داشته باشه یا نه.

وجدان:فک کن قراره امسال آخرین سالیه که زنده ای .از الان میخوای توی کفن بخوابی.

من:نه. نه. نمیدونم چی کار کنم .نمیدونم باید به کی اعتماد کنم. نمیدونم  اگه کسی بهم اعتماد کرد بهش اعتماد کنم یا نه.

وجدان:چرا که نه.اگه کسی بهت اعتماد کرد و سفره ی دلشو پیشت باز کرد بهش اعتماد کن.

من:چه طوری؟خیلی ها بهم اعتماد میکنن.من هم هیچوقت از اعتمادشون سو استفاده نکردم.اما....اما باز نمی تونم بهشون اعتماد کنم.اونا انقدر درگیر مشکل خودشونن که هیچوقت نمیپرسن تو هم مشکلی داری یا نه؟

وجدان:خوب چرا بهشون نمیگی؟نمیگی که همونقدر که اونا به تو اعتماد کردن توهم لازم داری بهشون اعتماد کنی.

من:می ترسم.می ترسم اگه پیششون دردو دل کنم.اعتمادشون نسبت به من از بین بره.حوصلشون از حرف های من سر بره.

وجدان:کارت اشتباهه.اینجوری تو میشی مثل یک ماشین که میان پیشت درد دل می کنن و میرن.اونوقت تو میخوای به کی درد دلتو بگی؟فکر اینو نکردی که اگه این درد ها و غصه ها روی هم جمع بشه تو دیگه جایی برای رسیدگی به مشکلات خودت رو نداری.

من:اما من نمیخوام اطرافیانمو از دست بدم.

وجدان:اگه اطرافیانت برای احساس و ناراحتی های تو ارزش قائل نشن همون بهتر که از دستشون بدی.به نظر من اطرافیان تو  برای تو اونقدر ارزش قائل هستن که به حرفات گوش بدن.

من:مطمئنی.تو مطمئنی که من با این کار  دوستامو از دست نمیدم.؟

وجدان:معلومه که نه توتازه با این کار دوستاتو میشناسی.

.

شاید این بحث بین من و وجدانم برای شما عجیب و شاید بی محتوا باشه

. اما یقین دارم که من رو به اون هدفی که دنبالشم میرسونه.

لطفا" نظر یادتون نره.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط ××(شقایق)××  | 

سلام.

این مطلب رو بخونید ولطفا" نظر بدید:

 من رسما" اعلام میکنم که طی تحقیقاتی که حدود ۲ روز پیش به پایان رسید . من به عنوان    فردی  غد  یکدنده ،بداخلاق ،لجباز ،پیچیده و غیر قابل نفوذ به آینده تحمیل شدم.که این جامعه با وجود همچین شخصیت هایی به هیچ جا نمیرسد. و طی تحقیقاتی که هنوز به پایان نرسیده خیلی  از جوانها و نو جوانان این ویژگی را دارند.

  طبق گفته ی پدر بنده :بدبخت جامعه ای که این جوانان .......... باید در اینده اداره کنند.

 و من ور جواب گفتم: این جوانان ................. را شما برای اینده تربیت کردید.

 

 در روزی دیگر این مسا له به گونه ایی دیگر مطرح شد.

 من از روی مطالعات وکنکاش هایی که داشتم متوجه شدم که اینده را ما میسازسم.

 اما پدرم گفت اگر اینده ای وجود داشته باشد.

 ای هییت منصفه شما بگویید. معنی این حرف چیست ایا غیر از این است که کسانی حال را   میسازند خود نیز در اشتباهند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط ××(شقایق)××  |